شهرِ واژگون... - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:35
خدا بیامرزد جلال ذوالفنون را؛ هیچ - از- او- ندانسته، در نوجوانی، به جملهای، چنان از او رنجیدهخاطر شدم که پانزده سال تمام، جز قطعهای که آن هم بعدها فهمیدم که از او بود، دل به سازش ندادم. گفته بود دلش با تار بوده، اما چون که تار از سهتار گرانتر بود و بیرون از عهدهی وسع آن روزهایش، رفته بود سراغ سهتار!...
آخرالزمان... - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:35
ابراهیم هم که باشی، ته دلت یکی دو تا بت میخواهد که با هیچ تبری نشکنند و دلت چنان به بودنشان خوش باشد که، وعدهی هیچ گلستانی هم اگر نباشد، با همهی وجودت دل به آتش بزنی که برافراشته بمانند! از شما چه پنهان، من در بتسازی تخصص دارم و همین است که تعداد دوستیهایم همیشه از عمق آنها بیشتر بوده. چه دوستیهای ن...
خودیها و نخودیها... - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:35
دست بر قضا از همان ماههای اولی که به ایران بازگشتم برای تأسیس و تجهیز یکی دو آزمایشگاه تحقیقاتی سروکارم افتاد به امور اداری و مالی در مثلاً سالمترین سیستم مملکت که سیستم علمی و دانشگاهی باشد و، بعد از یک سال و اندی، بیشتر از آنکه اورِکا اورِکا گویان به کشفیات علمی تازهام برسم!!، تبدیل شدهام به یک دا...
پَرشِ طبقاتی... - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:35
شهر مونتکارلوی کشور موناکو که از همسایههای جنوبی فرانسه است برای آماردانان اهمیتی تاریخی دارد که چون با کمی جستجو در گوگل آن را خواهید یافت وقتتان را برای توضیح آن نمیگیرم! اما این شهر از سه سال پیش برای من به دلیلی دیگر اهمیتی دوچندان پیدا کرد. ماجرا این بود که، حدود سه سال پیش در سفری به این شهر، ...
رابینهود... - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:35
میخواستم به هومپیج شخصیام بخشی به اسم Those who I am inspired of اضافه کنم وxa0اسم سه نفر را بنویسم: رابینهود، آبدارچی عزیزمان در پژوهشکده، و رانندهی تاکسی آخرین روز اقامتم در کایزرسلاترن؛ اما ترسیدم رد صلاحیتم کنند و دیگر نگذارند برای این صد و ده تا دانشجو قصه بگویم. اینطورهاست دیگر؛ "شخصیتهایی در ...
کوچ... - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:35
شش سالِ پیش، همان هفتهی اولی که برای تحصیلِ چیزی از وطن رفته بودم که خودش را نه اما متعلقاتش را نمیشد در وطن آموخت، و تازه از همان روزِ اول و چه بسا ماهها قبل از آن و بعدها تا یک سال و اندی و دوباره از یک سالِ آخرش رفته بودم که برگردم، یک شب به رسمِ شبانهای که سه سال و نیم، به جز چهار تا دو شب، ادام...
آهای آدم های پرت، شما جدی نگیرید... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 22:56
این یک دعوای واقعی دو آدم متوسط است. آهای آدمxadهای پرت*، شما جدی نگیرید... به "و.ن" عزیز و جنگل آینهxad هایش... xa0 از رهگذر به "و.ن"؛ از رهگذر به "و.ن"؛ از رهگذر به "و.ن"... ناراحت نشو که خیلی تکرار میxadکنم. فقط میxadخواهم مطمئن شوم؛ همین. مطمئن شوم که شمار
رفتگان - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 22:56
خدا بیامرزد همۀ رفتگان شما را؛ یکی از رفتگان ما که هیچوقت نفهمیدم کجا رفت موقع خداحافظی گفت: "من"م پیش تو امانت، اگر برگشتم یادم بیاور. هر چقدر هم که خوبتر شده بودم، درِ گوشم شیپور بزن و بگو آن یکی تویی، نه این ...حالا که برخلاف همیشه که عادت به برگشتن نداشت برگشته و یاد امانتیاش نیست، بعد از این هم...
اسم رمز... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 22:56
اوایل فکر میکردم چقدر خوب است جایی را داشتن برای روزهای مبادا که فقط تو بلد باشی. غنیمتی بود برای وقتی که همۀ خانههایت اشغال میشدند با آدمهایی که خوبند اما غریبه؛ یک شبکۀ ارتباط جمعی؛ مثل فیسبوک خودمان؛ مثل مهمانیهای آخر هفتهای که چند روزی صرف
امضا - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 22:56
* به مناسبت یازدهمین انتخاباتِ ریاستجمهوری... اولین سالی بود که قرار بود طرح شهردار مدرسه در مدرسههای ایران اجرا شود و من فسقلی دوازدهساله که به اندازهی کافی در مدرسه معروف بودم صددرصد مطمئن بودم که رأی میآورم.در آن روزهای بحبوحهی تبلیغات انتخا
رفتن... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 22:56
آدم وقتی میخواهد بگذارد برود همه را جمع نمیکند مهمانی خداحافظی بگیرد.xa0آنها که خداحافظی میکنند اصلا هیججا نمیروند؛ فقط شکل بودنشان عوض میشود.xa0روز رفتن لزوما بارانی نیست؛ صبحش با صبحهای دیگر هیچ فرقی ندارد؛ شب قبلش هیچکس خواب رفتن نمیبیند.xa0رفتن همیشه از جایی وسط راه شروع میشود...
ساعتِ مچی... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 22:56
یک ساعت عزیز داشتم ﻛﻪ ﺷﺎﻧﺰﺩﻩ سال پیش ﺍﺯ یک ﺳﻔﺮ ﺑﺮای خودم ﺳﻮﻏﺎﺕ آورده بودم!همیشه با من بود و به همین دلیل وقتی هشت سال بعد اولین معلم سهتارم ﺑﻪ ﻣﻦ گفت که از امروز سهتارت باید مثل ساعت دستت همیشه با تو باشد ناخودآگاه ترسیدم;xa0ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ که مثل ساعتم گم بش
پادشاه - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 22:56
بالاخره امشب فرصت شد به برگههایی که، بعد از یک خانهتکانی اساسی، دو سه هفتهای بود که روی هم تلنبار شده بودند سر و سامانی بدهم که یکدفعه چشمم افتاد به نمایشنامهی مرگ یزدگرد.xa0به خودم که آمدم دیدم همانجا لابهلای برگهها شش صفحهاش را خواندهام و ای