در آخرین ماهِ سیوششسالگی، بالأخره با زندگی سینکرون شدهام! به زبانِ فرهنگستانیها، با زندگی «همزمان شدهام»؛ همان «ایجادشدنِ زمانبندیِ مشترک میانِ فرستنده و گیرنده»! مثل دو تا دونده که همیشه یکیشان، که من باشم، از آن یکی، که زندگی باشد، عقبتر بود و بالأخره، جایی قبل از خطِ اتمام، این یکی به آن یکی رسید و حالا دوتایی کنارِ هم میدوند: فهرستِ کارهای روزانهی روی تختهی وایتبُردِ اتاقم دیگر از کادرِ مخصوصِ آن روز بیرون نمیزند. نه کاری کم میآید و نه کاری اضافه؛ بس است؛ هم فهرستِ کارها بر
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری
برچسب:
نویسنده: الینا صفری