به لطف کاغذبازیهای سفارت ایران در دانمارک برای صدور مجوز حمل دو گواهینامه (تعمداً از واژهی حمل استفاده میکنم چون گویا گواهینامه از سلاح خطرناکتر است که نمیشود برخلاف اسلحه دو تا دو تا داشت!)، عطایش را به لقایش بخشیدم و بعد از تحویل گواهینامهی ایرانیام به شهرداری، در ایران درخواست صدور المثنی کردم. در ادامه، توجه شما را به بخشی از مکالمههای تلفنی صورت گرفته با متصدیهای مربوطه در راه صدور المثنی جلب میکنم:
من (پشت چراغ قرمز؛ در حالی که کمتر از یک ساعت تا پایان ساعت کاری مرسوم ادارات باقی مانده و میخواهم تصمیم بگیرم در این فرصت استثنایی که بعد از مدتها قبل از ساعت اداری آزاد شدهام به کدام یک از دو کار اداریام برسم): سلام. خسته نباشید. ببخشید امکان داره ساعت کاری پلیس به اضافهی پنج رو بفرمایید؟
آقای پشت خط تلفن: پلیس به اضافهی چند؟
من: به اضافهی ... پنج؟ (همان لحظه فهمیدم احتمالاً پنج نیست؛ ولی یادم نمیآمد چند بود؟)
آقا: چرا پنج تا؟
من (در کمال تعجب از بازیای که کارمند یک سازمان دولتی راه انداخته، با جدیت): چه فرقی داره آقا؟! ساعت کاریتون رو بفرمایید لطفاً!
آقا: خانم خب همین اسما رو به صد و هجده میگین که شمارهی اشتباه بهتون میدن دیگه! اون پلیس به اضافهی دهه مجید جان؛ اینجا خونهی مردمه!
من: ببخشید... (تا حالا با این سرعت تلفن را قطع نکرده بودم.)
پاسخگوی پانصد و ...: سلام. بفرمایید.
من: سلام. خسته نباشید. لطفاً شمارهی یکی از ادارات پلیس به اضافهی ده منطقهی نارمک رو بفرمایید. (مطمئنم دفعهی قبل گفته بودم پنج؛ ولی پاسخگو تذکری بهم نداده بود!)
پاسخگو: چی؟
من: ای بابا! آقا پلیس به اضافهی ده!
پاسخگو: به اضافه نه، به علاوه! یادداشت کنید ... رفت روی صدای منشی با همون فرکانس غیریکنواختش: هفتاد و هههههفت، نود و ییییییک...
پشت چراغ قرمز، کاغذ دم دستم نبود و همین که داشتم سعی میکردم شماره را حفظ کنم، تریلی کناریام فریادِ بوقی بلندی به نشانهی سبز شدن چراغ بر سر ماشین جلویی کشید و باعث شد رقم آخر شماره را نشنوم! حدس زدم پنج باشد؛ چراغ که سبز شد، ماشین را بعد از چهارراه کنار خیابان پارک کردم و با سلام و صلوات شماره را گرفتم.
من: سلام. خسته نباشید؛ ببخشید پلیس بهعلاوهی ده؟
آقای پشت تلفن: بله بفرمایید.
انقدر ذوق کردم که بالاخره درست گفتهام که یک دفعه گفتم ممنونم و ناخودآگاه تلفن را قطع کردم! انگار که مقصد اصلیام رسیدن به اسم درست مرکز بود! وقتی قطع کردم تازه فهمیدم که چه کار کردهام و چطور همهی این چند دقیقهی طاقتفرسا را هدر دادهام! ناامید نشدم و دوباره همان شمارهی قبلی را که در حافظهی تلفن مانده بود گرفتم.
من (چون این بار مطمئن بودم شماره را درست گرفتهام و از طرفی باز یادم رفته بود که به علاوه بود یا به اضافه و حوصلهی حاشیههای بیشتر را نداشتم، مستقیم رفتم سر اصل مطلب): سلام. خسته نباشید. میشه ساعت کاری امروزتون رو بفرمایید؟
آقای پشت تلفن: تا دو دقیقهی دیگه!
من که از آن تلاش چندین دقیقهای به مقصدی جز یادگرفتن نام درست مرکز صدور گواهینامهی المثنی نرسیده بودم، بدون هیچ فکر قبلی پرسیدم: ببخشید میشه بفرمایید وجه تسمیهی پلیس به علاوه ده چیه؟
آقا: چیچیِ تصفیه؟
من: منظورم اینه چرا به محل کار شما میگن پلیس به علاوهی ده؟
آقا: با لهجهی غلیظی چند تا کلمه گفت که معنیاش را نفهمیدم و گوشی را قطع کرد! فکر کنم فحش داد. حقم بود.
راستی چرا ما نمیتوانیم با گواهینامههای استاندارد دنیا همه جای دنیا رانندگی کنیم؟! آیا این به معنی این است که گردش به چپ و راست هر جا قاعدهی خودش را دارد؟
برچسب:
نویسنده: الینا صفری